۱۳۸۸ مرداد ۳۱, شنبه

دوباره کتاب "نامه های سیمین دانشور و جلال آل احمد"را دستم گرفتم و ورق میزنم. چند روز پیش مقاله ای در ذم آل احمد خواندم که با اینکه از خانوادهای روحانی بوده بعد از به شهر آمدنش چطور از دین گریخت و به قول جلال رفیع "نماند مسکری که نخورده و معصیتی که نکرده باشد".در آن مقاله آل احمد را انسانی معرفی کرده بود که آمده راه رفتن کبک را یاد بگیرد،راه رفتن خودش را هم فراموش کرده... نمیدانم چرا این مطالب کمی به نظرم منطقی آمد. شاید به این علت که با خواندن کتاب نامه های سیمین و جلال، خودم هم با اینکه میخواستم بیطرفانه فقط مطالعه کنم،به همین نتیجه رسیده بودم. به نظرم می آمد که سمین، جلال را زیادی بزرگ میکند. درهیچ کجای متن کتاب نمیشود جمله ای را یافت که با وجود ندانم کاریها و اشتباهات جلال مثلن تریاک کشیدنش ، از این حزب به آن حزب پریدنش یا یبش ازحدعصبی بودنش ،مبتنی بر کم شدن ذره ای ازعشق سوزان سمین ویا خلل واردشدن به آن باشد.خوب شایدهم حق با سمین بوده. فکرکن با عشق ازدواج کنی،(انهم با یک نویسنده که هم خوب مینویسد و هم سیاسی است ،گرچه که شاید نداند کدام سیاست را باید دنبال کند.)بعد از دو سال در کنار هم بودن عاشقانه،برای ادامه تحصیل بروی آمریکا و از محبوبت دور باشی، سواد نویسندگی حسابی هم داشته باشی،همین میشود دیگر!!!
مگر خودم نبوده ام که فکر میکردم در رگهایم هم....چرت و پرت...
نکته :امان ازاینجا که باید درحسرت کتاب باشم،در اولین فرصت باید نامه های جلال به سیمین را هم بخوانم، گرچه که گمان میکنم بازهم بر این عقیده خواهم بود که سمین ازجلال سر بوده......

هیچ نظری موجود نیست: