۱۳۸۸ مرداد ۳۰, جمعه

خیلی وقت بود که میخواستم دوباره بنویسم(اینو انگار همه میگن!!) شاید از بیست سال پیش!!وقتی که وبلاگها رو میخوندم مدام خودم روبا نویسنده های اونها مقایسه میکردم که یکی مثل من چه مرافعه ای داشت که درد نوشتن داشت...اصلن نمیدونستم کجا نوشته هام رو قایم کنم.. گاهی وقتها صفحه هایی رو که صلاح نمیدونستم مامی ببینه باید بهم میچسبوندم. یک کارهای مسخره ای که باید انجام میدادم تا شری به پا نشه.... مرافعه ای بود بخدا... برای احساسی که داشتم و لازمه ی سنم بود باید قایم میشدم و قایم میکردم هر چی که دوستش داشتم...بعدها احساساتم رشد کرد.. من و دلی نوشته هامونو رشد دادیم. دیگه فقط احساس عشق نوجوانی نبود موضوع نوشته هام.کتابها، قهرمان شاهکارهای ادبی و احساسات و ادراکات انسانی شد موضوع نوشته هاو نامه های بین من و اون نازنین. بعد کم کمک نوشتن رو کنار گذاشتم ویه صورت پراکنده سالی یکی دوبار از اونچه که دلم میخواست چیزاهایی روی کاغذ میاوردم...اما این وبلاگ نوشتن مدتها(سالها) بود که انگار به من میگفت بیا بیا و من نمیدونم چرا فکر میکردم این وبلاگ داشتن مثل شکستن شاخ غول می مونه.بهر صورت شاخ غول شکسته شد به مبارکی و میمنت!!و من دوباره زاده شدم در تاریخ امروز..........(جدی میگم، اینطوری به نظرم میاد.)شاید خیلی چیزها میخواستم بنویسم اما تا بیام ب و س و ن رو روی کیبورد پیدا کنم دلم میره سراغ یک احساس و فکر دیگه؛اما مثل ابنکه الان فقط دلم میخواد به خودم بگم: دوستت دارم......وای کمه انگار این جمله... چی باید به خودم بگم که نشون بده چی به چیه؟؟

هیچ نظری موجود نیست: