خوب اين مىتي كه نبوىيم تا عرض صفحه كليدی کنیم چه شد؟
طبق معمول درگیر کارهای مدینه ی فاضله بودم و در یکی از همان جمعه ها که باید زنده و آن ایر دعا و ثناهایم را به خورد آدم ها می دادم ، یکی از همان ملک مقوا هایی که قبلا توضیحش را داده ام(پست قبلی) چنان ضربه ای با باسن غیر مبارک و تنومندش که هر چه می کند نمی تواند آبش کند-شکر خدا-به ما وارد نمود که برق از کلمه ام پرید. نه از شدت ضربه ، از شدت بی حیایی اش...
نمی دانم ...
یک آدمی را می شناسی که سرش به کار خودش هست، خانه ای و زندگی و هر از گهگاهی نق و نوقی. بعد می رود جایی مشغول می شود به کار ( بیست سالی در منزل مشغول خوردن و خوابیدن بوده و این سال ها که ما رفتیم از کله ی سحر سر کار و عصر ها هم با شاگرد خصوصی سرو کله میزدیم و به هر دری ایضا میزدیم تا چرخ همان جا که همیشه به سختی می چرخد، بچرخد،ایشان به استراحت می پرداخته) یکباره می زند زیر همه چیزو زندگی و ....
خوب به ما چه مربوط ؟ عینا مشکل من هم همین هست. به من چه مربوط؟ دلش خواسته چنین و چنان کند و مردک را بی چاره و بچه ها را آلاخون والاخون کند، باز هم به من چه مربوط؟ بدبختی هست ها... شده با من کارد و خون... خوب بشود... مگر حالا وقتی کارد و خون نبود، چه نزدیکی روحی داشتیم؟ حرف های مرا که هیچوقت نمی فهمید. اصلا از دو دنیای متفاوت بودیم...
اما کار را از حد بدر برده ... کارش کشیده به تنه زدن و این مسخره بازی ها....
می دانی چرا؟ من می دانم...
طبق معمول درگیر کارهای مدینه ی فاضله بودم و در یکی از همان جمعه ها که باید زنده و آن ایر دعا و ثناهایم را به خورد آدم ها می دادم ، یکی از همان ملک مقوا هایی که قبلا توضیحش را داده ام(پست قبلی) چنان ضربه ای با باسن غیر مبارک و تنومندش که هر چه می کند نمی تواند آبش کند-شکر خدا-به ما وارد نمود که برق از کلمه ام پرید. نه از شدت ضربه ، از شدت بی حیایی اش...
نمی دانم ...
یک آدمی را می شناسی که سرش به کار خودش هست، خانه ای و زندگی و هر از گهگاهی نق و نوقی. بعد می رود جایی مشغول می شود به کار ( بیست سالی در منزل مشغول خوردن و خوابیدن بوده و این سال ها که ما رفتیم از کله ی سحر سر کار و عصر ها هم با شاگرد خصوصی سرو کله میزدیم و به هر دری ایضا میزدیم تا چرخ همان جا که همیشه به سختی می چرخد، بچرخد،ایشان به استراحت می پرداخته) یکباره می زند زیر همه چیزو زندگی و ....
خوب به ما چه مربوط ؟ عینا مشکل من هم همین هست. به من چه مربوط؟ دلش خواسته چنین و چنان کند و مردک را بی چاره و بچه ها را آلاخون والاخون کند، باز هم به من چه مربوط؟ بدبختی هست ها... شده با من کارد و خون... خوب بشود... مگر حالا وقتی کارد و خون نبود، چه نزدیکی روحی داشتیم؟ حرف های مرا که هیچوقت نمی فهمید. اصلا از دو دنیای متفاوت بودیم...
اما کار را از حد بدر برده ... کارش کشیده به تنه زدن و این مسخره بازی ها....
می دانی چرا؟ من می دانم...
فکر می کنم، نه! باور دارم که او آدم خیلی بدبختی ست ... کسی که قادر به درک اطرافش نباشد، خیلی بدبخت هست ،کسی که خوب را از بد را نمی فهمد، خیلی بدبخت هست ، کسی که زشت را از زیبا تشخیص نمی دهد، از دید هر کس که نباشد، از دید من بدبخت است....و باید به فرد بدبخت، ترحم داشت ومن همین احساس ترحم را نسبت به او دارم...
خدای من.... مرا به بدبختی دچار نکن....
خدای من.... مرا به بدبختی دچار نکن....

