یک وقتها یی میخواهی بنویسی چون نمیتوانی ننویسی واگر ننویسی خفه می شوی. بعضی اوقات می خواهی بنویسی چون میخواهی خاطره ای را ثبت کنی و گاهی وقتها می خواهی بنویسی که فقط نوشته باشی.... امروز من کدام نوعش را می خواهم بنویسم؟
خاطره نوشتن را مدت هاست است که از بس ننوشتم ترک کردم. اصلا یک جورایی خاطره نوشتن لوس و بی مزه ست...
من امروز با مهین و شهین و امین رفتم خانه ی متین...
دیروزداشتم قورمه سبزی می خوردم(اصلا قورمه سبزی، خوردن دارد؟) یک دفعه یادم افتاد به حسنی که پریروز موقع قورمه سبزی خوردن عطسه کرد...(قورمه سبزی چی هست که آدم توی یک هفته دوبار بخوردش!!)
آه.. در شبی تاریک ،با روشنی عشق عمه ام جان می گیرم.... و ازین حرف ها ... نه خاطره نویسی آنهم به این شکل؟اصلا اهلش نیستم.
خوب امروز مثل خیلی روزها چیزی هم ندارم که اگر ننویسمش خفه بشوم. اصلا عادت کرده ام که حرف هایم را توی دل خودم قایم کنم و فقط در موردشان با خودم فکر کنم.اصلا ( نخیر!!!! امروز افتادم روی اصلا و ول کن معامله هم نیستم.)وای دیدی؟ اینقدر اصلا اصلا کردم که یادم رفت چه اصلنی می خواستم بگویم....
و اما رسیدیم به اینکه می خواهم بنویسم که فقط نوشته باشم یا نه؟ خوب، اینکه من کلا اهل حرف زدن و نوشتن هستم که حرفی درش نیست. اما حرف هایی که نه میشود توی فیس بوک نوشت و نه ایمیلشان کرد به دوستان. حرف هایی که مال دل خودت هست وبس!!
حال اگر دوستی هم بخواند عیبی ندارد. چون هر چه باشد ما آدمها دلما ن میخواهد مورد ارزیابی هم قرار بگیریم البته فقط از نوع مثبتش. مثلا همه نظر بدهند که به به عجب مطلب قشنگی نوشته ای و وقتش را زیاد کنیداما اگر نظر بدهند که چرا اینقدر مسخره و بی سر و ته مینویسی، خوشمان نمی آیدومیخواهیم دق کنیم..
بعدش هم دلمان می خواهد یک نفر که ما دوستش داریم بطور ناگهانی و معجزه آسایی به وبلاگ مان سر بزند(چون ما که زرتی بهش نمی گوییم این وبلاگ ماست و بیا سری بزن. )و بعد علم غیب داشته باشد و بفهمد که ما به شکلی که برای خودمان هم نامعلوم است و بسیار بی خطر، خاطرش را می خواهیم.
با همه ی این ها من نمی خواستم این ها را بنویسم... می خواستم بنویسم که:
امروز جمله ای از یکی از بزرگان (اسمش را یادم رفته)شنیدم به این مضمون: "خوشبختی وجود ندارد. خوشبختی ای که ما ازش حرف میزنیم فقط نبود بدبختی است."
خوب اینهم نوعی نگرش هست اما حقیقت دارد؟؟
من که بلافاصله بعد از شنیدن این مطلب با خودم گفتم لابد گوینده ی این مطلب خیلی به دنیای دیگر معتقد بوده و به نظرش می آمده که این چیزهایی که ما در مورد خوشبختی می گوییم اصل خوشبختی نیست. انگار از آن آدمهایی بوده که خیلی فیلسوفانه فکر میکرده. آها !! الان اسمش یادم آمد.آقای ارنست همینگوی که من بهش ارادت دارم بخصوص به وداع با اسلحه اش.
دیدید گفتم فیلسوف مآب بوده؟ اگر نبود که در عین رضایت از همه چیز یا اقلا از بیشتر چیزها (ظاهرا که اینطور بوده و همسرش هم اینرا تایید کرده) خود کشی نمی کرد.
خوب این یک مطلب!!! (خودم جان: روده درازی تا این حد آخه؟؟ )
اما مطلب دیگر !!(عینا مثل عبارت بالایی در پرانتز!)
در وبلاگ یک نفر که نمی داند من وبلاگش را می خوانم ( دزدی که نمی کنم!! وبلاگش آزاد است برای خواندن!!)
-نمی داند چون اهل کامنت گذاشتن نیستم. حالا بشود دو سالی یکبار.آنهم نه برای وبلاگ او که اصلا نمشناسمش و جز نوشته هایش ازش چیزی نمی دانم.- داشتم می گفتم که در یک وبلاگ که همیشه -تقریبا - دنبالش می کنم خواندم که آدم وقتی می بیند یک نفر زیباست ، از همان دم که می فهمد(یعنی ممکن است قبلا هم بشناسدش اما یک دفعه، تازه بفهمد چقدر طرف زیباست!!!!!!!) احساسش نسبت به اوعوض می شود. حال می خواهد طرف شاگردش باشد یا همکارش یا مدیرش یا هر که...
یادم افتاد به اولین سال تدریسم . شاگردی داشتم که به نظرم خیلی زیبا بود .صورتش مثل یکی از نقاشی های کتاب داستانهای دل انگیز فارسی نوشته ی دکتر...(باز اسمها یادم رفت. می گویم آلزایمررا با چه قافی می نویسند؟) بود و من خنگی بیش از حدش را تحمل میکردم چون فقط خیلی زیبا بود.
واقعا که زیبایی رل مهمی را در موفقیت و زندگی بازی می کند....اما این را هم بگویم با این که افراد زیبارو همیشه یک نوع احترام در دیگران-زن زیبا برای مردها و مرد زیبا برای زن ها- ایجاد می کنند اما نمی دانم چرا ، واقعا چرا، من به زشت روهایی که مناعت طبع و اعتماد به نفس دارند متمایل می شوم.اصلا آن هایی که فکر می کنند دست نیافتنی ترند برای من بسیار بسیار بسیار بسیار محبوب ترند ، بخصوص که زیبا نباشند ، اصلا زیبایی نداشته باشند. راستی چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
۱۳۸۸ شهریور ۹, دوشنبه
اشتراک در:
پستها (Atom)

