از بزرگی پرسیدند: چه کنیم تا دشمنانمان کمتر شوند؟ گفت:کسی را از کار و مال خود آگاه نسازید.
یعنی باید خفه خون بگیریم و روابط اجتمایی مان را محدود کنیم به سلام ومع السلام...
یعنی که از احساسمان سخنی نگوییم و شاید بهتر است که اصلن احساسی نداشته باشیم. مگر نه این است که تمام بزرگان، ما را به خودداری و قناعت و ضبط نفس و هزار چیز دیگر که ابدا با وجود پویای انسان جور در نمی آید دعوت نموده اند؟ به نظر من که همه اش شر است و ور... اگر همه ی افراد دنیا میخواستند تارک الدنیا و جامعه و اجتماع و... (همچنان کلمه ی تارک ما قبل این جامعه و اجتماع هست) شوند هنوز بنده داشتم زیر نور چراغ موشی اسب قلم را بر تارک سفید ورق می تازاندم....
این از تربیت فرهنگی ما فلکزده هاست که باید مطابق این عبارت زندگی کنیم که مبادا از کار و بارمان با خبر شوند و نعوذ بالله یکوقت چشممان بزنند...آنوقت شاکی هستیم که چرا اینقدر تنها ییم و چرا آدمها نمی توانند با هم دوست باشند. اینجاست که دوست شفیق من یک نام فامیل عجیب و کمیاب ارنمیدانم از کجا به اسمش در فیس بوک اضافه میکند تا مبادا نمیدانم چه شود ویا در محل کار بنده همه طوری با هم رفتار میکنند که انگار رقیب و دشمن یکدیگرند و کوچکترین حرکت همدیگر را هم زیر نظر دارند . حتی سلام ها هم باید از نوع همان عبارت باشد. اما همه ی اینها مسخره ست! گاهی دلم میخواهد باز شوم مثل یک کتاب خواندنی... گاهی دلم میخواهد هر چیز کوچکی را که شادم کرده یا حزین، به حتی کسی که خیلی هم(در معنای اصلی اصلا هم) با من دوست نیست و دلم میخواهد باشد، بگویم... دلم میخواهد حرف های کوچک و بزرگم را به او بگویم.
دوستی از عشق هم والاتر است و اگر نتوانی حرف بزنی و بخواهی همیشه در سایه ی خودت پنهان شوی ، همیشه تنها میمانی.
عبارت: اٌستٌر ذهبک و ذهابک و مذهبک(مال و رفت و آمد و مذهبت را پنهان کن.)
یعنی باید خفه خون بگیریم و روابط اجتمایی مان را محدود کنیم به سلام ومع السلام...
یعنی که از احساسمان سخنی نگوییم و شاید بهتر است که اصلن احساسی نداشته باشیم. مگر نه این است که تمام بزرگان، ما را به خودداری و قناعت و ضبط نفس و هزار چیز دیگر که ابدا با وجود پویای انسان جور در نمی آید دعوت نموده اند؟ به نظر من که همه اش شر است و ور... اگر همه ی افراد دنیا میخواستند تارک الدنیا و جامعه و اجتماع و... (همچنان کلمه ی تارک ما قبل این جامعه و اجتماع هست) شوند هنوز بنده داشتم زیر نور چراغ موشی اسب قلم را بر تارک سفید ورق می تازاندم....
این از تربیت فرهنگی ما فلکزده هاست که باید مطابق این عبارت زندگی کنیم که مبادا از کار و بارمان با خبر شوند و نعوذ بالله یکوقت چشممان بزنند...آنوقت شاکی هستیم که چرا اینقدر تنها ییم و چرا آدمها نمی توانند با هم دوست باشند. اینجاست که دوست شفیق من یک نام فامیل عجیب و کمیاب ارنمیدانم از کجا به اسمش در فیس بوک اضافه میکند تا مبادا نمیدانم چه شود ویا در محل کار بنده همه طوری با هم رفتار میکنند که انگار رقیب و دشمن یکدیگرند و کوچکترین حرکت همدیگر را هم زیر نظر دارند . حتی سلام ها هم باید از نوع همان عبارت باشد. اما همه ی اینها مسخره ست! گاهی دلم میخواهد باز شوم مثل یک کتاب خواندنی... گاهی دلم میخواهد هر چیز کوچکی را که شادم کرده یا حزین، به حتی کسی که خیلی هم(در معنای اصلی اصلا هم) با من دوست نیست و دلم میخواهد باشد، بگویم... دلم میخواهد حرف های کوچک و بزرگم را به او بگویم.
دوستی از عشق هم والاتر است و اگر نتوانی حرف بزنی و بخواهی همیشه در سایه ی خودت پنهان شوی ، همیشه تنها میمانی.
عبارت: اٌستٌر ذهبک و ذهابک و مذهبک(مال و رفت و آمد و مذهبت را پنهان کن.)

