۱۳۸۸ مرداد ۳۱, شنبه

آی لفظ قلم.......

از بزرگی پرسیدند: چه کنیم تا دشمنانمان کمتر شوند؟ گفت:کسی را از کار و مال خود آگاه نسازید.
یعنی باید خفه خون بگیریم و روابط اجتمایی مان را محدود کنیم به سلام ومع السلام...
یعنی که از احساسمان سخنی نگوییم و شاید بهتر است که اصلن احساسی نداشته باشیم. مگر نه این است که تمام بزرگان، ما را به خودداری و قناعت و ضبط نفس و هزار چیز دیگر که ابدا با وجود پویای انسان جور در نمی آید دعوت نموده اند؟ به نظر من که همه اش شر است و ور... اگر همه ی افراد دنیا میخواستند تارک الدنیا و جامعه و اجتماع و... (همچنان کلمه ی تارک ما قبل این جامعه و اجتماع هست) شوند هنوز بنده داشتم زیر نور چراغ موشی اسب قلم را بر تارک سفید ورق می تازاندم....
این از تربیت فرهنگی ما فلکزده هاست که باید مطابق این عبارت زندگی کنیم که مبادا از کار و بارمان با خبر شوند و نعوذ بالله یکوقت چشممان بزنند...آنوقت شاکی هستیم که چرا اینقدر تنها ییم و چرا آدمها نمی توانند با هم دوست باشند. اینجاست که دوست شفیق من یک نام فامیل عجیب و کمیاب ارنمیدانم از کجا به اسمش در فیس بوک اضافه میکند تا مبادا نمیدانم چه شود ویا در محل کار بنده همه طوری با هم رفتار میکنند که انگار رقیب و دشمن یکدیگرند و کوچکترین حرکت همدیگر را هم زیر نظر دارند . حتی سلام ها هم باید از نوع همان عبارت باشد. اما همه ی اینها مسخره ست! گاهی دلم میخواهد باز شوم مثل یک کتاب خواندنی... گاهی دلم میخواهد هر چیز کوچکی را که شادم کرده یا حزین، به حتی کسی که خیلی هم(در معنای اصلی اصلا هم) با من دوست نیست و دلم میخواهد باشد، بگویم... دلم میخواهد حرف های کوچک و بزرگم را به او بگویم.
دوستی از عشق هم والاتر است و اگر نتوانی حرف بزنی و بخواهی همیشه در سایه ی خودت پنهان شوی ، همیشه تنها میمانی.
عبارت: اٌستٌر ذهبک و ذهابک و مذهبک(مال و رفت و آمد و مذهبت را پنهان کن.)
دوباره کتاب "نامه های سیمین دانشور و جلال آل احمد"را دستم گرفتم و ورق میزنم. چند روز پیش مقاله ای در ذم آل احمد خواندم که با اینکه از خانوادهای روحانی بوده بعد از به شهر آمدنش چطور از دین گریخت و به قول جلال رفیع "نماند مسکری که نخورده و معصیتی که نکرده باشد".در آن مقاله آل احمد را انسانی معرفی کرده بود که آمده راه رفتن کبک را یاد بگیرد،راه رفتن خودش را هم فراموش کرده... نمیدانم چرا این مطالب کمی به نظرم منطقی آمد. شاید به این علت که با خواندن کتاب نامه های سیمین و جلال، خودم هم با اینکه میخواستم بیطرفانه فقط مطالعه کنم،به همین نتیجه رسیده بودم. به نظرم می آمد که سمین، جلال را زیادی بزرگ میکند. درهیچ کجای متن کتاب نمیشود جمله ای را یافت که با وجود ندانم کاریها و اشتباهات جلال مثلن تریاک کشیدنش ، از این حزب به آن حزب پریدنش یا یبش ازحدعصبی بودنش ،مبتنی بر کم شدن ذره ای ازعشق سوزان سمین ویا خلل واردشدن به آن باشد.خوب شایدهم حق با سمین بوده. فکرکن با عشق ازدواج کنی،(انهم با یک نویسنده که هم خوب مینویسد و هم سیاسی است ،گرچه که شاید نداند کدام سیاست را باید دنبال کند.)بعد از دو سال در کنار هم بودن عاشقانه،برای ادامه تحصیل بروی آمریکا و از محبوبت دور باشی، سواد نویسندگی حسابی هم داشته باشی،همین میشود دیگر!!!
مگر خودم نبوده ام که فکر میکردم در رگهایم هم....چرت و پرت...
نکته :امان ازاینجا که باید درحسرت کتاب باشم،در اولین فرصت باید نامه های جلال به سیمین را هم بخوانم، گرچه که گمان میکنم بازهم بر این عقیده خواهم بود که سمین ازجلال سر بوده......